تبليغاتX
چهارفصل اما همیشه پاییزی
 

 

 
 
   

نوشته ای متفاوت


اشتباه نکن، این بار خش‌خش برگ‌های پاییزی نیست که تو را به نرمی و لطافت وا مي دارد،خس‌خس سینه‌های دردمند و فراموش شده‌ای است که هر کدام نشان و یادگاری از سال‌ها فداکاری و عشق با خود دارد ، خس‌خس سینه‌هایی که گویی فقط یک سخن دارند. سرفه‌هایم فریاد بیزاری من از تجاوز و تاولهایم حساسیتی است که به آن دارم.
ای کاش بودی و تاولهایش را می‌دیدی، نه، اصلاً چهره‌های مظلومی را که هر از چندگاهی نفسی مهمان حنجره زخم خورده‌شان بود و بس و آن وقت باز هم بدنت مورمور می‌شود، پس چشمانت را ببند ، اصلاً همان بهتر که فقط از پشت شیشه‌های مات قاب جادویی گاه نظاره‌گر چند کپسول اکسیژن و سرنگ‌های مرفینی باشی که شاید نمادی از نفس تنگی و مریضی یک بیمار است و آن وقت من و تو...
از در بیمارستان که وارد می‌شوی، بوی مواد ضدعفونی کننده تنها بوی آشنایی است که مشامت را می‌آزارد و آن وقت بقیه فضا تو را مجبور می‌کند که چشم بسته تا طبقه دهم بالا بروی و فضای طبقه دهم فضایی بدتر از طبقه‌ همکف بیمارستانی است که سالهاست نام آشنای جانبازان شیمیایی هشت سال دفاع مقدس است.
در هر اتاقی و روی هر تختی چشمانی را منتظر و دوخته به در می‌بینی، یکی با نگاه به چهره ملاقات‌کنندگان با زبان بی‌زبانی از همگی تشکر می‌کند که این بار نیز او را فراموش نکرده‌اند و دیگری هر از چندگاهی نگاه غمگین خود را اول به در و بعد به دیوار می‌دوزد که انگار قرار نیست، هیچ احدی از آن وارد شود.
در اتاقش باز است ، گاهی به هم اتاقی خود که چشمانش را فدای عشق کرده، نگاه می‌کند و گاهی با چشمانش توپی را تعقیب می‌کند که خیلی‌ها برای به دست آوردنش در تب و تابند. نمی‌دانم چه رابطه‌ای می‌توان بین جام جهانی فوتبال و میدان جنگ برقرار کرد ، همین قدر می‌دانم که هر دو هم توپ دارند و هم میدان. دو طرف هم، مقابل هم قرار گرفته‌اند یکی زور بیشتری دارد و دیگری برای دفاع از جایگاهش...
وارد اتاقش که می‌شویم نگاهمان می‌کند، جواب سلاممان را می‌دهد. خیلی خوش آمدید... نمی‌تواند بنشیند، پایش مشکل دارد و چند روز دیگر باید عمل کند. او میزبان است و ما میهمان و شرمنده او.
بویی که در همه ساختمان بیمارستان پیچیده، اتاق را هم بی‌نصیب نگذاشته است، مشکلی که نادری هم از آن شکایت دارد اما آن قدر چشمانش دریایی است و دلش آسمانی، که همه چیز را فراموش می‌کنیم و در چشمانش غرق می‌شویم. از خودش که می‌گوید دلش هم دریایی می‌شود و تمام وجود ما محو سخنان و نگاهش. از اسارت که سخن می‌راند گویی تمام دلش دربند است، دربند گنبدهای غریبی که غریب‌تر از همیشه‌اند و ضریح شش گوشه‌ای که در مظلومیت خاندانش هنوز می‌گرید.
می‌گوید: فشارهای روحی و شکنجه‌های جسمی اسارت برایم هیچ دردی نداشت، اما نگاه‌ها و فشارهای حالا بیشترین درد را بر دلمان می‌گذارد، اینجا( بیمارستان) فقط به حرفمان گوش می‌کنند، اما دریغ از عمل و باز شکوه از بی‌حرمتی به جانبازان.« اگر به درد جانبازان نمی‌رسند حداقل نگذارند با زجر بمیریم». این را می‌شد از چشمان خواند:
«تنها یک خواهش. حرمت ما را از بین نبرند، ما به خاطر دفاع از دین و ناموسمان جنگیدیم و حال که یک مرده متحرک بیش نیستیم، این گونه ما را بی‌حرمت نکنند».

***********************************

لینک دانلود ترانه و آهنگ این وبلاگ به صورت کامل

اینجا کلیک کنین
 

   

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 21:24 توسط :چشم به راه

 

   

 

پست اول

                                                                                                                           

فصل خزان

صداي فاصله ها

خط خطي هاي من

دست نوشته هاي دلتنگي